تبلیغات
دل تنگیهای من... - زیر تازیانه در خرابه های شام


که دیده که جوجه کبوتری طوفان زده را تیر و کمان حواله کنند؟؟

 آه، رقیه! بال‏های سوخته را طاقت سنگ نیست.لب‏ های تشنه‏ ات را خاک پاشیدند و چشمان به اشک نشسته‏ ات را آشنای تازیانه‏ ها کردند.
خدایا! حجم این همه تاریکی را کدام خورشید، روشن می‏ تواند کرد؟
فریاد جگرخراشت را در خشت خشت خرابه‏ های شام مویه می‏کنم و وسعت رنجت را
با کوه‏ ها در میان می‏گذارم. غبار اندوهت را هیچ بارانی نمی‏ تواند شست.
کدام اندیشه پلید...؟
کدام دست، گوشه‏ گیر این خرابه‏ ات کرد و شناسنامه مصیبت در دستانت گذاشت؟
کدام اندیشه پلید، چشم‏های کوچکت را گریه‏ خیز ماتم‏ها کرد؟
به کدام جرم، گام‏های کودکی‏ ات را این‏چنین آواره صحراها کردند؟
این وقاحت ظالم، از روزنه کدام غار بیرون ریخت که شب‏ هایت را بی‏ ستاره کرد و شانه ‏هایت را
بی‏ تکیه‏ گاه؟
دیوارهای ستم‏گر تاریخ، چشم‏ هایت را تحمل نتوانستند و نفس ‏های معصومت را
به چوب‏ ها سپردند.
زمین، همیشه این‏گونه پنجره‏ها را به باد داده است.
اندوهت را می‏گذاری و می‏روی...
ثانیه‏ های محنت‏ بارت، صفحات خیالم را می‏ سوزاند.
بر کتیبه‏ های سوخته می‏نویسمت و وجدان‏ های بیدار جهان را به قضاوت می‏طلبم.

 

ناله‏ های کودکی‏ ات، خاطر بادها را پریشان کرده است.

قناریان تنها، تاریک خرابه را به یاد می‏ آورند و می‏ گریند.

پنجره ‏ها، کابوس‏ های سیاهت را تب می‏کنند

خارها، پاهای برهنه ‏ات را جگرریش می‏کنند.

می‏روی و کوچکی دنیا را به طالبانش وامی‏گذاری. 

اندوهت را بر صورت خرابه می‏ پاشی و می‏گذری تا به لبخندی ابدی بپیوندی...




طبقه بندی: دل نامه،  مناسبتی، 

تاریخ : شنبه 25 آبان 1392 | 08:59 ق.ظ | نویسنده : اعظم امین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.