تبلیغات
دل تنگیهای من... - بازگرد، مولا!
کاروان از راه رسید! و صدای بانگ جرس در نینوا پیچید.

فرات، خورشید و علقمه، سخت گریست.






و کیست آن که سلام کاروان را پاسخ گوید، جز نیزه ها و شمشیرها؟!






کاروان از راه رسید!






و بزم کوفیان آغاز شد، چه نیک، به استقبال کاروانیان آمدند و چه خوب، رسم 






مهمان نوازی را به جا آوردند!




 
مهمانی که خود، فرا خوانده بودند.






کاروان از راه رسید و قیامتی پیش پایش برپا شد.






کربلا؛ طاقت از کف داده بود. گوشه گیری این خاک، یکپارچه فریاد بود که






یا حسین، بازگرد! اینجا نمان!






 این  سرزمین، قتلگاه کاروان توست! بازگرد!

یا حسین! اینجا نمان! این مردم نامرد، تو را نمی شناسند. 

رسمشان بی وفایی است و پیشه ی شان، عهدشکنی.

با تو همان خواهند کرد که روزگاری، با پدرت علی علیه السلام کردند.

بازگرد مولا!

اینجا، دستان عباس تو را می خواهند و قامت رعنای علی اکبرت را.

اینجا، سیل سیلی و تاراج و تازیانه، بیداد می کند. این جا، آتش، بر انتظار خیمه های توست.

اینجا، حجاب اهل حرمت را به یغما می برند...

بازگرد مولا... اینجا نمان...





طبقه بندی: دل نامه،  مناسبتی، 

تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392 | 09:45 ق.ظ | نویسنده : اعظم امین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.