تبلیغات
دل تنگیهای من... - خسته در هپس زمینم

کاش میشد که کسی می آمد

این دل خسته ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیمی روی آرامش ما می رقصید

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم

و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید

و کمی، مهربان تر بودیم

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می آمد

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی وتنهائی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل میبردیم

کاش می فهمیدیم

قدر این لحظه که با هم هستیم...

کاش می دانستیم راز این رود حیات

کاش میشد که کسی می آمد

باور تیره ما را میشست
 
و به ما می فهماند

دل من منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

قبل از آنی که کسی سر برسد

ما نگاهی به دل خسته خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

کاش میشد که شعار

جای خود را به شعوری می داد
.
.

کاشکی واژه درد آور این دوران است

کاشکی جامه مندرس امیدی است

که تن حسرت خود پوشاندیم



طبقه بندی: دل نامه، 

تاریخ : سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 | 06:19 ب.ظ | نویسنده : اعظم امین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.