تبلیغات
دل تنگیهای من... - مطالب آبان 1393

مرتضی عزیزم..من واقعا دوست داشتم خیلی از رفتنت ناراحت شدم
خدا بیامرزدت..
رسالت پامبر گونه ات رو عالی انجام دادی
...
دلم واقعا گرفت

http://www.axgig.com/images/87082832788711330542.jpg

دل دنیا رو خون کردی  که اینجوری تو رفتی..
تموم دلخوشی هامو تو با رفتن گرفتی...
مثل حس یه عشق تازه بودی...
مثل افسانه بی اندازه بودی...

هیشکی برای من شبیه تو نبوده
دنیا چه بی رحمی
آخه تنهایی زوده...

تموم دلخوشی هامو تو با رفتن گرفتی...

.....


تاریخ : یکشنبه 25 آبان 1393 | 12:12 ق.ظ | نویسنده : اعظم امین | نظرات

خدایا... مرا ببخش...


به خاطر همۀ     سوگواری هایی    که داشتم و...


در عزای     " ثار الله "    نبود.

....................


خدایا ... مرا ببخش ...


به خاطر همۀ    غصّه هایی    که خوردم و...


در مصیبتِ    بانوی کربلا     نبود !!!

....................



خدایا ... مرا ببخش ...


به خاطر همۀ      آزادیهایی      که داشتم و ...


آزادگی    "حرّ "    نبود !!!

....................



خدایا ... مرا ببخش ...


به خاطر  هر آنچه  که  بافتم   و...


زرهی بر تنِ  " علیِ اکبر"   نبود!!!

....................



خدایا ... مرا ببخش ...                    


به خاطر همۀ جرعه جرعه       آبهاییکه     نوشیدم  و...


سلامی بر لبِ تشنۀ  " حسین علیه السّلام "


و...یادی از غیرت " عباس " نبود !!!





طبقه بندی: دل نامه، 

تاریخ : دوشنبه 12 آبان 1393 | 08:22 ب.ظ | نویسنده : اعظم امین | نظرات

عموی اب ها

دستت را بردار و پشتوانه دریاها کن تا بر موج‏ ها بیاشوبند و شجاعتت را به پیشانی صخره ‏ها بکوبند.
دستت را بردار و پشتوانه مردانی کن که شجاعت را از ظهر دستان تو به ارث برده‏ اند...
آه، عموی آب‏ های دنیا!
دهان خشکت را بر لبان اقیانوس ‏ها بگذار، تا سیرابشان کنی از آن‏چه نتوانستی به سه ساله‏ هایی چشم به راه، بنوشانی. آب‏ ها زمانی طراوت گرفتند که تو یک مشت آب را از آستانه لبانت پائین آورده، بر زمین ریختی. بعد از این، هرکه مشتی آب بر می‏دارد، بوی دستان تو سیرابش می ‏کند.


که می‏دانست این‏چنین سر به صخره کوبیدن آب‏ ها، زمزمه عاشقانه‏ هایی است که یک روز تو در گوش موج‏ها نجوا کردی. دریاها نمی‏ توانند ببینند تو در مقابل نیلوفرانت، شرمنده قطره‏ ها باشی که در چشم ‏هایشان عمو عمو می‏کند. می‏دانم دست‏ هایت توان نداشتند، وگرنه خارها را دانه دانه از پای گل‏ هایت در می ‏آوردی.
چشم‏ هایت هنوز آرزو دارند که فرش راهی شوند که نازدانه ‏هایت پا برهنه از آن می‏ گذرند
زانو نزن، بگذار تا جان در رگ ‏هایت جاری است، ایستاده باشی؛ قامتت، ستونی است امید حسین را؛ ستونی است استوار.
زانو نزن تا دشمنان، هلهله زانو زدنت را به گور ببرند. آه، دوباره صدای توست که در بیابان‏ های نینوا پیچیده است و هنوز بوی عشق می‏دهد.

                                        «قسمت این بود که با عشق تو پرواز کنم 
                                        و خدا خواست که بی دست و سر آغاز کنم»

سربلندی، از شانه‏ های تو وام می ‏گیرد.
لبخند نازنین! دستی که از شانه ‏های تو افتاده، سال ‏هاست در هیأت قلمی به پا خاسته که افتادنش را هزاران یزید، به گور برده ‏اند.
به راستی علمت را بر کدامین قله به اهتزاز درآوردی که بعد از سال‏ها، هنوز تمام کوه‏های عالم به این بیرقهمیشه سرخ، سوگند می‏خورند؟






طبقه بندی: دل نامه،  مناسبتی، 

تاریخ : یکشنبه 11 آبان 1393 | 05:15 ب.ظ | نویسنده : اعظم امین | نظرات

هنوز کربلا به یاد دارد هروله‏ء تو را که میان خیمه‏ های عطش، ملتمس جرعه‏ای آب برای لب‏های ترک خورده‏ ی گل شش ماهه‏ات بودی!
 
چقدر پشت به خیمه ‏ای که عمودش شکسته بود، می‏نشستی و چشم به راه علقمه می‏ دوختی تا شایدعموی دلاور خیمه‏ ها، برای کودکت آبی بیاورد؛ اما جز سایه‏ ی خمیده‏ ی حسین علیه‏السلام که کمر شکسته از کنار فرات باز می‏گشت چیزی ندیدی و آن گاه، دریافتی که دیگر بازگشتی برای دست‏ های بریده ‏ی ساقی و
















مشک تیر خورده‏ اش نیست. این قصه‏ ی تشنگی کودکت، پایانی نخواهد داشت.





چقدر با دستان خسته ‏ات، گهواره‏ ی گلت را تکان می‏دادی و برایش لالایی غربت را می‏خواندی، تا شاید لحظه‏ ای، چشمانش را خواب برباید و سوز عطش از یادش برود.


چقدر صورتش را به سمت فرات می‏ گرفتی تا شاید با خنکای نسیمی که از روی امواج فرات می‏ وزد، سوز تب رخساره ‏اش کم شود و شعله‏ ی تشنگی که سینه‏ اش را می‏ سوزاند، خاموش گردد.
چقدر او را به سینه ‏ات چسباندی و لب‏ های خشکیده‏ ات را بر لب‏ های نیم سوخته‏اش نهادی، تا شاید کمی آرام شود و صدای گریه‏ اش، داغ دل اهل حرم را تازه ‏تر نکند.
همه‏ ی آنچه که در توانت بود، بکار بستی تا کار به آن جا نرسد که کودکت بر بالای دستان حسین علیه ‏السلام، با خون گلو سیراب شود! اما ماجرای کربلا را طور دیگری رقم زده بودند و تو می‏ دانستی که بایدصبور باشی!

وقتی حسین علیه‏السلام، لب‏های تبدارش را بر گلوی نازک غنچه ‏ی پژمرده‏ ات نهاد تا بوسه‏ ی وداع برگیرد، چشم‏ هایت را بستی؛ به امید این‏که پسرت در آغوش پدر، آرام بگیرد؛ اما ناگهان، تیری سه شعبه میان شما سه تن حایل شد!
نفرین خدا بر حرمله که رشته ‏ی امیدت را گسست و بند دلت را پاره نمود!

چشم گشودی و دیدی که دست حسین علیه‏السلام پر از خون شده است؛ خونی که بر آسمان‏ها پاشیده شد؛ بی ‏آن‏که قطره ‏ای از آن به زمین بازگردد. حسین علیه ‏السلام سر رو به آسمان بلند کرد و با بغض نجوا نمود: «هون علی ما نزل بی انه بعیْن ...»
می‏دانستی که نه ارج و قرب تو از هاجر علیه االسلام کمتر بود و نه شأن و منزلت کودکت از اسماعیلعلیه ‏السلام کم بهاتر! فقط کافی بود تا پای بر زمین کربلا بکوبی، تا همه ‏ی صحرای بلا، چشمه‏ ی زمزمی شود، از اشک چشم فرشتگان، به پای علی‏ اصغرت علیه‏ السلام ! اما تو پای بر دلت گذاشته بودی تا پسرت، چون اسماعیل علیه ‏السلام، قربانی عشق خدا گردد!

می‏دانستی که بهشت زیر پای مادران است؛ اما تو حاضر بودی همه ‏ی بهشت خویش را به بهای یک قطره آب بدهی تا آب شدن شمع جان علی علیه‏ السلام را نبینی؛ اما چه سود، که مقرر شده بود بهشت دوست داشتنی‏ ات بر روی دست‏ های خسته‏ ی حسین علیه‏السلام، پرپر شود.


وقتی که حسین علیه‏السلام «در پشت خیمه‏ ها، با دست‏های زخمی و دل شرحه شرحه ‏اش، قبر کوچکی را می‏کند تا گلت را در آن بنهد»، احساس کردی که چقدر مادر بودن سخت است، آن هم مادری چون ربابعلیه االسلام! 




طبقه بندی: احساسی،  دل نامه،  مناسبتی،  ساده، 

تاریخ : جمعه 9 آبان 1393 | 05:27 ب.ظ | نویسنده : اعظم امین | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.